X
تبلیغات
رایتل

مرگ بر امتحان

شنبه 11 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:12 ق.ظ
دیگه از درس خوندن خسته شدم . بسه دیگه چه قدر آدم از صبح تا شب درس بخونه تا شاید شاید شاید روزی به دردش بخوره . دیگه امشب می خوام برم کتابها رو وسط اتاق جمع کنم آتش بزنم . دیگه تحمل دیدن کد و فرمول ندارم ، دارم دیونه می شم . مامانم الان داد زدساعت از یازده گذشته . کی میگذارن برا خودم زندگی کنم . کسی جنگل خالیازآدم پراز جک و جونور سراغ نداره ؟ صد البته اینترنت داشته باشه .
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نذری

پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 05:41 ب.ظ

امروز پیش از ظهر داشتم برای گرفتم نذری می رفتم توی راه پیرمردی رو دیدم که داشت از بین آشغالا پلاستیک جمع می کرد . خیلی حالم گرفته شد.   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عاشورا

چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 06:40 ب.ظ


بعد از چند ساعت وبگردی هیچ چیز بدرد بخوری در مورد عاشورا پیدا نکردم . همه یا در حال افشا کردن فتنه گران هستن یا دارن دعوت به تظاهرات می کنن . سایتهای خارجی هم که فقط عکس قمه و قمه زنی گذاشتن . پس امام حسین کو . باور نمی کنم که کسی برای این جور چیزها خودش رو به کشتن داده باشه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کوچه

سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 12:11 ق.ظ


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم



در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

****

فریدون مشیری

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo